الیزابت روزنتال، پزشکی که روزنامهنگار شده بود، پس از تحمل یک آسیب مغزی که در طول یک زمین خوردن نیمهشب متحمل شد، مینویسد که چرا اینقدر سرسختانه به دویدن اختصاص دادهام، وقتی دیگر نمیتوانستم این کار را انجام دهم، شروع به درک کردم. (پینگ ژو/نیویورک تایمز) نوشته شده توسط الیزابت روزنتال
(ساینس تایمز)
تازه زمانی که دیگر نمی توانستم این کار را انجام دهم شروع کردم به درک اینکه چرا اینقدر سرسختانه به دویدن اختصاص داده بودم. همان جایی بودم که صبح روز 6 آوریل 2020 در یک اتاق اورژانس از خواب بیدار شدم، با یک آسیب مغزی تروماتیک ناشی از یک زمین خوردن گنگ نیمه شب.
آخرین چیزی که به یاد میآورم ساعت 4 صبح از پلهها به آشپزخانه رفته بودم تا میانوعده بخورم. شوهرم صدای تصادف را شنید و مرا بیهوش پیدا کرد و خون از یک برفک بزرگ در پشت سرم جمع شده بود. وقتی شش ساعت بعد در اورژانس از خواب بیدار شدم، سمت چپ من کمی ضعیف بود، اما مهمتر از آن، عضلات من در آن سمت نمی توانستند حرکات اصلی را به درستی هماهنگ کنند.
در ابتدا، قدم های من تند و بی تعادل بود، مانند قدم های یک عروسک خیمه شب بازی. پیاده روی آزمایشی با سرعت حلزون امکان پذیر بود، اما هرچه سریعتر حرکت می کردم، راه رفتنم ناخوشایندتر می شد. دویدن، به معنای واقعی کلمه، یک کار غیرشروع بود.
در دو روز قبل از تصادف - یک آخر هفته - من 4 مایل در اطراف مرکز خرید معروف واشنگتن دویده بودم، زیرا، خوب، عصبانی و ناامید بودم و نمی دانستم چه کار دیگری انجام دهم. مادرم بر اثر ابتلا به کووید-19 در یک جامعه مراقبت از سالمندان محصور در نیویورک در حال مرگ بود و یکی از همکاران سابق که تقریباً هم سن من بود، به تازگی بر اثر این بیماری فوت کرده بود. پسر من و هم اتاقی هایش در بروکلین نیز مبتلا به کووید-19 بودند. نمیتوانستم دوستان را ببینم یا بدون ترس خرید کنم، و داشتم یاد میگرفتم که یک اتاق خبر 60 نفره را که واکنش خفیف دولت به یک بیماری همهگیر در حال تکامل را از راه دور و از اتاق خوابم پوشش میداد، هدایت کنم.
اما در آن روز در بازار خرید، آسمان آبی با شکوه بود و سنگ مرمر بنای یادبود واشنگتن و کاپیتول می درخشید. قفل ها به این معنی بود که هیچ گروه توریستی وجود نداشت. شکوفه های گیلاس، در شکوفه کامل، اهمیتی نمی دادند که جهان توسط بیماری و نفرت ویران شده است. و در حضور آنها - به مدت 40 دقیقه - من هم این کار را نکردم.
در سن 63 سالگی، ده ها سال توصیه پزشکان مبنی بر اینکه باید دویدن را رها کنم و سرگرمی مناسب تری پیدا کنم نادیده گرفته بودم. این تا حدی به این دلیل بود که در طول دوران کوتاهی که به عنوان یک فوتبالیست دانشگاهی داشتم، بیشتر غضروف زانوی راستم را پس از یک پارگی کوچک با جراحی برداشتم و (در تئوری) در معرض خطر بالای آرتریت دژنراتیو قرار گرفتم. (در آن زمان، ارتوپدها منیسک داخلی را یک اندام وستیژیال مانند آپاندیس میدانستند. بنابراین وقتی آسیب دید، آن را خارج کردند.)
در طول سالها، چندین ورزش جایگزین را امتحان کرده بودم و رد کرده بودم - یوگا، پیلاتس، اسپینینگ، دوچرخهسواری، زومبا، بره، بیضوی. اما من به اندازه یک سیگاری که با وجود خطر ابتلا به سرطان ریه همچنان پف می کند سرسخت بودم. دویدن - از طریق ازدواج، بزرگ کردن بچه ها، تغییر شغل، زندگی در سه قاره - در زندگی من ثابت مانده بود. اگرچه من هرگز کوچکترین تمایلی به مربی یا انجام دوی سرعت برای بهبود فرم یا سرعتم نداشتم. من فقط برای دو مسابقه ثبت نام کرده ام و هر دو فقط برای همراهی دوستان بوده اند. رقابت و سرعت کار من نبود.
حشرات پوسته سخت سیاه در داخل خانه
وقتی دوستان از من پرسیدند که چرا برخلاف توصیه های پزشکی به دویدن ادامه می دهم، به راحتی دلایل عملی را مشخص کردم: به ورزش نیاز داشتم. این یک راه عالی برای درک شهرهایی بود که به عنوان گزارشگر از آنها بازدید کردم. با یک شغل پرمشغله و دو بچه، زمان گرانبها و ساعت ها غیرقابل پیش بینی بود. هر وقت پنجره ای پیدا کردم می توانستم بدوم. وقتی با دوست دخترم میدویدم، در حین ورزش کردن و بیرون از خانه بودن برای مدتی هر روز، راه خوبی برای شایعهپراکنی و رسیدن به نتیجه بود. (سه پرنده با یک سنگ - شما نمی توانید این را در مورد یک کلاس ریسندگی بگویید، درست است؟)
اما تصادف من، و ناتوانی در اداره این 18 ماه گذشته همه گیر، به من کمک کرد که دلایل عمیق تری پشت سرسپردگی خود را درک کنم، که به نظر می رسد بیشتر معنوی هستند تا عملی.
من می دوم زیرا در یک فاصله کوتاه، در دنیای پر از مسئولیت ها و نگرانی ها، دویدن مغز متفکر من را خاموش می کند و به آن اجازه می دهد آزادانه پرسه بزند و در لحظه شناور شود. وقتی به تنهایی می دوم، همانطور که بیشتر انجام می دهم (یا انجام می دهم، و امیدوارم دوباره انجام دهم)، ترجیح می دهم همان مسیر را بدوم، زیرا به این ترتیب با هر ریشه درخت تصادفی، رنده فلزی و بخش دنباله دار که مستعد گل و لای یا گودال هستند آشنا هستم. ، بنابراین لازم نیست به مراقب بودن فکر کنم. با چه سرعتی؟ ایده ای نیست و مهم نیست.
توانبخشی بدنی ناشی از ضربه به سر برخلاف آزادی ذهنی دویدن است. شما باید هر بار که پای خود را برای راه رفتن می کارید فکر کنید و آگاهانه راهبردی را در نظر بگیرید که چگونه از یک ریشه کوچک یا سنگ در پیاده رو اجتناب کنید. سر خود را بچرخانید تا مناظر را تماشا کنید و تعادل شما را از بین می برد.
شما روی هر گروه عضلانی تمرکز می کنید تا دوباره یاد بگیرد که به درستی حرکت کند. این شامل ده ها هزار تکرار است تا به مغز شما یک حرکت ساده را آموزش دهد و صدها ماهیچه وجود دارد که باید نقش های مناسب خود را دوباره یاد بگیرند. حتی پیاده روی در امتداد ساحل هم شما را رها نمی کند - مستلزم کار سخت و تمرکز است: ابتدا به پاشنه پا ضربه بزنید، سپس به سمت توپ پا بچرخید. به عضلات لگن توجه کنید و برای تثبیت شیب شن و فشار کوچک موجک ورودی تنظیم کنید.
گلهای سفید کوچک با مرکز زرد
خبر خوب این است که مغز به طور معجزه آسایی انعطاف پذیر است و اغلب قادر است مدارهای آسیب دیده خود را از طریق تمرینات فشرده دوباره سیم کشی کند - توانایی به نام نوروپلاستیسیته. خبر بد این است که این یک دانشآموز کند است، اعصاب با سرعت ۱ میلیمتر در روز رشد میکنند و مغز زمان میبرد تا راهحلهایی را برای آن مدارهایی که بهطور جبرانناپذیر آسیب دیدهاند جستجو کند. بنابراین بهبودی ممکن است سال ها طول بکشد. پیشرفت من آهسته است اما قابل لمس است و نمی توانم بدانم چه زمانی متوقف خواهد شد یا نه.
امروز، با احتیاط، می توانم (اگر کمی ناجور باشد) با سرعت عادی راه بروم. من می توانم شنا کنم، رانندگی کنم و شام بپزم. من می توانم بدون چنگ زدن به نرده از پله ها حرکت کنم. اکثر بیماران هم سن من ممکن است راضی باشند. من نه. اینکه بتوانم دوباره بدوم قله اورست من است. (و خطاب به تمام پزشکانی که از دویدن من منصرف شده اند: مطالعات در دهه گذشته نشان داده است که دویدن ممکن است واقعا برای زانو مفید باشد، شاید حتی از آرتریت دژنراتیو جلوگیری کند.)
در این ماه، پس از 18 ماه فیزیوتراپی بیپایان در بیمارستانها، استخرها و باشگاههای بدنسازی، اولین قدمهای کوچک دویدن خود را در خشکی برداشتم، در حالی که منتظر شارژ شدن ماشینمان بودم، در ایستگاه استراحتی در نیوجرسی دور زدم. چقدر سریع؟ خیلی سریعتر از پیاده روی نیست. اما برای من - و من برای اکثر آمریکاییهای مسنتر که به عادتی نامناسب برای سن تلقی میشوند، گمان میکنم - به هر حال این هرگز هدف نبود.
این مقاله در ابتدا در نیویورک تایمز منتشر شد.
برای اخبار بیشتر درباره سبک زندگی، ما را دنبال کنید اینستاگرام | توییتر | فیس بوک و آخرین به روز رسانی ها را از دست ندهید!