قطرات باران همچنان روی سرم می بارد: چگونه به نوزادان زبان باران ها را آموزش می دهید؟

موسم بارندگی بزرگترین نمایش در شبه قاره است. از هیلسای روی بشقاب ما تا ملحار روی لب های ما ، از کشاورز که برای باران درد می کشد تا شاعرانی که موز خود را پیدا می کنند. اما ابتدا ، چگونه به نوزادان زبان باران را آموزش می دهید؟

موسم بارندگیدر بین این قطب ها ، زمستان و تابستان ، بهار و پاییز ، بارندگی موسم موذی است. بارندگی های موسمی یتیم ، بی سرپناه ، دوره گرد ، اما در رفت و آمد سالیانه آن نیز قابل پیش بینی است. (تصویر: Subrata Dhar)

خواهرزاده ام در مرداد به دنیا آمد. او زود به دنیا آمد ، نارس متولد شد ، گویی از شنیدن صدای باران از خود بیقرار بود. گمان می کنم آکوستیک داخل رحم به اندازه کافی خوب نبود. با ادامه صحبت های محاوره ای ، موسم باران تا اواسط اکتبر ، زمانی که انتظار می رفت ، ترک می کرد. اما تنها چیزی که در آن سال ، تقریباً شش سال پیش ، بدست آورد ، زرهی بود ، زیرساختی کوچک از لباسهای قنداق و کاتاس برای محافظت از او در برابر یک کمین مرطوب. رطوبت ، آب ، باران-به نظر می رسید که آنها دشمنان زودرس هستند. نوزاد بیچاره در تختخواب خود دراز کشیده بود و بیشتر اوقات چشمانش بسته بود و نسبت به آسمان و سقف بی تفاوت بود. نه ماه پس از آن ، به استثنای تعاملات تنظیم شده با آب ، در وان ، یا آبی که از او نشت کرده بود ، او را به زندگی خشک تبدیل کرده بود.



گل های سفیدی که روی درختان می رویند

و سپس یک روز قطره ای باران بر سر نرم او فرود آمد. آخر ماه مه بود. ابروهای کمیابش را گره زد و س aالی را برای آسمان مطرح کرد. او البته نمی دانست که آسمان است ، اما پرس و جو انجام شده بود. پاسخ فوراً رسید: یک قطره چربی دیگر. اولی روی پیشانی اش بود. دومی روی گونه چپ او بود - قطره ای چاق بر گونه چاق. من می توانم این را بگویم نه به این دلیل که من با او مانند یک قورباغه روی سینی کالبد شکافی رفتار می کردم و هر چند ثانیه زمانی که من با او بودم هر منفذی را برای تغییر بازرسی می کردم ، بلکه به این دلیل که او در دامان من بود وقتی قطره باران روی او فرود آمد. این او را آزار داده بود ، این تجاوز به حریم خصوصی اش توسط یک قطره آب فاحش. من این گفتگوی دو موجود غیر کلامی-نوزاد و قطره باران را تماشا کردم.



به زودی ماه ژوئن بود. موسم باران رسیده بود. در ابتدا این بلندگوی باران بود که او را تحت تأثیر قرار داد-نه تنها رعد و برق که همیشه حیرت آور است ، حتی برای بزرگسالان ، و او را از خواب بیدار کرد ، بلکه ضربه زدن بی وقفه قطره های باران روی سقف حلبی که پوشانده بود تراس تمام فصول دیگر روی پوست و هیپوتالاموس تأثیر می گذارد. فقط باران توجه چشم ها و گوش ها را فرمان می دهد. شروع کردم به بردن او به بالکن از جایی که در کودکی باران را تماشا می کردم. در آن لحظات نامرتب ، گاهی به نظر می رسید که باران ، و نه خون ، سرنوشت ما را به هم دوخته است. من ، خواننده افتضاح ، آهنگهای باران مورد علاقه خود را زمزمه کردم ، انگار او را آموزش می دادم تا فردی را که عضوی مهم از خانواده است ، کسی را که هر سال چند ماه را با او می گذراند ، با ما بپذیرد. اما این تمرین بیشتر بی تاثیر نبود تا تمرینات نازک.



هر فصل یک زبان خارجی است ، ما را مجبور می کند که مهارت های قدیمی خود را تقویت کنیم و هر سال با آن آشنا می شویم. زمستان می خواهد بدن را مخفی کنیم و لایه های لباس را به استعاره های رحم و غار تبدیل کنیم. تابستان ، از این نظر ، متضاد آن است ، دلیل آن وجود لایه برداری است-حرکات تقریباً پدیدارشناختی ، رها کردن لباس به کمترین و شایسته ترین حد. بهار و پاییز دوقلوهای برادرانه هستند و به ترتیب بعد از زمستان و تابستان ما را به چیزی برمی گردانند که ما معتقدیم به عنوان یک حالت عادی شادی باور داریم. در بین این قطب ها ، زمستان و تابستان ، بهار و پاییز ، بارندگی موسم موذی است. بارندگی های موسمی یتیم ، بی سرپناه ، دوره گرد ، اما در رفت و آمد سالیانه آن نیز قابل پیش بینی است. حتی اگر شخص یک عمر برای یادگیری آن صرف کند ، نمی تواند سزارین خود را به درستی انجام دهد - چه کسی می تواند بگوید که باران چگونه متوقف می شود؟ به واژگان مورد نیاز خود فکر کنید - چتر ، بارانی ، چکمه های چوبی ؛ با پوشیدن روسری یا ژاکت بسیار متفاوت است - و متوجه می شوید که چرا هر ساله وقتی باران می بارد احساس می کنید یک دانش آموز شکست خورده هستید. بخش کوچکی از بدن شما ، بدون توجه به زره خود ، خیس می شود - این تکه مرطوب علامت قرمز روی اسکریپت پاسخ شما است.

چگونه می توانم این زبان خارجی را به نوزاد آموزش دهم؟ همه چیز در جهان ، برای یک کودک نه ماهه ، در هر صورت ، خارجی است. بالاخره تخت ها و تاب ها و اسباب بازی های داخل رحم مادر کجا هستند؟ البته در مورد غوطه ور شدن در این زبان هیچ سالی وجود نداشت - نتیجه آن دانش نیست ، بلکه ذات الریه است. در ابتدا ، من به کلمات روی آوردم - آنوماتوپیا. قطرات باران Pitter patter… - چقدر بی تاثیر است. پیچیدگی شدید باران ممکن است برای اروپا مناسب باشد ، اما قطرات باران با آن صدا در بنگال زیر هیمالیا ، جایی که ما بودیم ، نرفت. Aaye brishti jhepey ... به قافیه بنگلادش رفت. انرژی نیمه خشونت بار ژپه onomatopoeic ، همانطور که در jhapta ، شلیک باران ، انگار یک سیلی باشد ، کمی یادآور جهش هندی برای سیلی است. صدای نازک و حتی محبت آمیز باران تپور توپور ، یکی دیگر از تمسخرهای بنگلایی از صدای باران بر روی سقف های حلبی. jhiri jhiri ، مانند توصیف یک نقاش از باران ، خطوط کوچک شکسته که هرگز به هم نمی پیوندند. اما کجا بود کلماتی که شعله باران را در خود نگه داشت؟ کلمات نه خشونت ، بلکه فقط زیبایی کم خون را نشان می دهند.



انواع درختان صنوبر در اورگان

نوزاد هیچ کنجکاوی نشان نداد - حرکت دسته مورچه های سیاه روی زمین برای او جالب تر از قطرات آب بود. وقتی بزرگ شد و شروع به خزیدن به سمت خانه ای به زبان کرد ، من او را به نقاط مختلف برای دیدن باران ، به ویژه در تمام کلیشه ها ، - به برگهای صاف نیلوفر آبی که قطرات باران مانند جیوه می لرزاند ، به جنگل هایی که صدای باران در آن می لرزید ، بردم. با ترس عصبی ، شیشه های اتومبیل و سیم های برق که زیبایی آنها در آسیب پذیری آنها بود ، گودال هایی که قبرستان موقت قطرات باران بود ، با ترس عصبی همراه شده است. او در بی تفاوتی خود نسبت به بارش باران موسمی پافشاری کرد.



چند سال گذشت. او شروع به رفتن به مدرسه کرد. او عاشق املا بود.

یک روز به من گفت که خانه باران را یافته است. جاه طلبی قدیمی من دوباره برانگیخته شد.
کجاست؟ من مانند یک خاله می توانم از استعاره یک کودک چهار ساله شگفت زده شوم.
دفترچه اش را بیرون آورد و با خط شتاب زده اش چیزی را خط خطی کرد. داخل این است ، ببینید
زه کشی. این کلمه بود. 'D' را با انگشت شست کوچکش پوشاند و بقیه را به من نشان داد. باران.
من یک زبان جدید یاد گرفتم.



سومانا روی نویسنده کتاب چگونه من درخت شدم.



انواع گیاهان انگور داخلی