پل لندن بخشی از یک مسیر باستانی بود که از طریق روچستر و کانتربری ، به دوور می رسید کتاب داستانی کوتاه من ، انگلستان و داستانهای دیگر (2014) ، بدون توجه به آنچه امروزه به عنوان 'برگزیت' شناخته می شود ، نوشته شده است ، اما عنوان آن نشان دهنده شک و تردید است - 'انگلیس' چیست ، فقط یک داستان دیگر؟ -و می توان گفت که شخصیت های بیست و پنج داستان آن افرادی هستند که به طور اتفاقی در انگلستان زندگی می کنند و نه بر اساس تعریف مطلق انگلیسی.
طرز پخت انواع تخم مرغ
بحران هویت ملتم با برکسیت باعث شده است که به کتاب قبلی خود ، آخرین سفارشات ، که در سال 1996 منتشر شد و در گوشه ای کوچک از انگلستان تنظیم شده بود فکر کنم ، هرچند ، به طور حتم ، گوشه ای که تقریباً قاره اروپا را لمس می کند. در این رمان چهار مرد از برموندسی ، که در امتداد تیمز از برج لندن قرار دارد ، به مارگیت ، یک تفریحگاه ساحلی محو شده در نوک شرقی کنت ، سفر می کنند ، طبق خواسته مرموز او ، خاکستر را در امواج پراکنده می کنند. دوست مرده آنها جک.
سفر آنها ، در ظاهر ، اگر ساده باشد ، ساده است. دو ساعت رانندگی ، عمدتاً در امتداد یک بزرگراه شلوغ ، اما به نظر نمی رسد خیلی ساده (یا رسمی) باشد ، و اگرچه سال 1990 و آنها در جاده های مدرن رانندگی می کنند ، مسیر آنها ، اگر فقط کمی از آن آگاه باشند ، دنبال می شود- با چندین انحراف برنامه ریزی نشده - یک مسیر بسیار قدیمی: مسیر از پل لندن ، از طریق روچستر و کانتربری ، به دوور. قدیم و مقدس. هنگامی که در اواخر قرن ششم ، سنت آگوستین کانتربری را به عنوان مرکز مسیحیت انگلیسی تأسیس کرد ، بخشی از این مسیر به زیارت عادی تبدیل شد ، هنگامی که در سال 1170 اسقف اعظم توماس بکت در کلیسای جامع به شهادت رسید ، محبوبیت آن در بین متدینان و یا صرفاً پا برجا شد. استخوانهای مقدس متعاقباً در آنجا محفوظ شدند.
در نوشتن آخرین سفارشات غیرممکن بود که سایه قصه های کانتربری Chaucer را احساس نکنید - فقط از برنامه کلی سفر ، حتی اگر شخصیت هایم را نرسانده بودم ، در یکی از مسیرهای منحصر به فرد آنها ، از خود کلیسای جامع کانتربری دیدن کنید. اما کانتربری ، حتی قبل از تبدیل شدن به ناف کلیسای انگلیسی ، تنها محلی برای راه مقدس دیگر بود ، مسیری که بسیار پر رفت و آمد بود و بین انگلستان و جهان قرار داشت. 'جاده دوور' در گوش انگلیس طنین انداز است. این نشان می دهد که راهی به مراتب طولانی تر - بیشتر مردم ، بیشتر طبقه - از آنچه در واقع است. اگرچه از یکی از معتبرترین شهرستانهای این سرزمین عبور می کند - کنت ، منطقه ای از باغ ها و مزارع هاپ ، معروف به باغ انگلستان ، بیش از حد ماجراجویی و خطر را نشان می دهد ، بنابراین برخی از بت های ملی غیرقابل تخلف را برانگیخته است. خطر ، زمانی که قبلاً در جاده سفر می کرد ، همیشه آنجا بود. بلک هیت ، درست در خارج از لندن ، محل سکونت بزرگراهان بود. شکسپیر ، در هنری چهارم قسمت اول ، در تپه گاد در نزدیکی روچستر قرار می گیرد ، صحنه مشهوری که در آن فالستاف و همدستانش سرقت های کنار جاده ای را مرتکب می شوند ، اما توسط پادشاه مبدل آینده خود را سرقت می کنند. و فراتر از خطرات جاده ، خطرات عبور از دریا و terrae incognitae فراتر از آن نهفته است.
در رمان قبلی من ، واترلند ، فصلی در مورد رودخانه انگلیسی به نام Ouse وجود دارد که از شرق آنگلیا به دریای شمالی می گذرد ، اما می توان گفت که در دوران ماقبل تاریخ به راین سرازیر شده است. این فصل به این نکته آشنا اشاره می کند که بریتانیا به سادگی یک توده جدا شده از اروپا است و زمانی که هیچ کانال انگلیسی یا دریای شمال وجود نداشت. به نقشه نگاه کنید ، چشمان خود را نیمه ببندید ، به ساده لوحی کتاب های تصویری بپردازید و انگلیس واقعاً شبیه یک نوزاد فراری است که اخیراً از رحم سرزمین مادری خود رها شده است ، اندام ها در حال کشیدن هستند ، بند ناف بریده شده است-فقط در تنگه دوور. این تصویر حقیقتی زمین شناسی را در خود جای داده است ، اما از تعصب ملی نیز تغذیه می کند.
یک دیدگاه رایج در مورد کشور من ، که در رنج برکسیت کنونی بسیار زنده شده است ، این است که این کشور همیشه از یک جزیره قوی حمایت می کرد و اخیراً و تنها در برابر قضاوت بهتر آن ، متقاعد شده بود که خود را در توده قاره ای ادغام کند. با این وجود ، بریتانیا در بیشتر تاریخ خود بیش از آن چیزی که این لفاظی های روزهای اخیر نشان می دهد ، بخشی از اروپا بوده و هست. اسطوره جدایی سرسخت و پشت سر هم چیز نسبتاً جدیدی است.
حتی کلمه 'اروپا' نیز تازگی دارد. قبل از قرن بیستم ادبیات انگلیسی و گفتمان سیاسی از آن بسیار استفاده نمی کرد ، چه برسد به اینکه آن را به یک مفهوم بحث برانگیز تبدیل کند ، و این فقدان نسبی 'Eurospeak' ممکن است کمتر از انزوای تحقیرآمیز ناشی شود تا پذیرش آرام روابط قاره ای ما.
رومیان آن را هنگامی آغاز کردند که (دو بار) به انگلیس حمله کردند. جاده دوور ، که به عنوان راهی منتهی به لندن تلقی می شود ، ابتدا توسط لژیون های ژولیوس سزار ، سپس لژیونهای کلادیوس در جهت مخالف قرار گرفت. دوور ، کانتربری ، روچستر ، لندن همه شهرهای رومی هستند. اشغال روم ما را نه تنها با روم ، بلکه به طور ماندگارتر با فرهنگ کلاسیک مدیترانه ای پیوند داد. اگر هنر ساختن جاده های مستقیم اینطور نبود ، زبان لاتین گیر می کرد. اما لاتین تنها یکی از ریشه های زبان انگلیسی است. کاشت های بعدی ساکسون ، نورس و فرانسوی وجود داشت. هیچ زبان اروپایی دیگر چنین سنتز وسیع اروپایی را نمی پذیرد. کلماتی که انگلیسی ها صحبت می کنند تلفیقی از شمال و جنوب است.
مدت کوتاهی پس از خروج رومی ها ، ماموریت آگوستین در کانتربری اطمینان داد که انگلیس پیوند دیگری با روم (و لاتین) حفظ کرده و وارد جامعه ای از ملت ها می شود که بیش از هر انسجام قاره ای دیگر الزام آور است: مسیحیت. حتی وقتی مشکلات زناشویی هنری هشتم و اصلاحات ناشی از آن از لحاظ نظری انگلستان را به هم ریخت و اروپا را به دو قسمت تقسیم کرد ، وقفه چندانی در مشارکتهای بین کانال ما ایجاد نشد. به عنوان میراث فتح نورمن ، قلمرو انگلیسی و فرانسوی قبلاً درگیر مبارزه طولانی برای حاکمیت معروف به جنگ صد ساله شده بود. تا سال 1558 ، مری تودور درگذشت - معروف که اعلام کرده بود که ممکن است کاله در قلب او پیدا شود - که انگلیسی ها سرانجام از خاک قاره بیرون رانده شدند. در کل این دوره ، عبور از کانال بسیار دشوارتر از اکنون بود ، اما به سختی به عنوان یک مانع یا داور در نظر گرفته شد. تنها در زمان جانشین ماری ، الیزابت اول ، در زمان آرماادا و جنگ با اسپانیا ، بود که به قول شکسپیر به عنوان 'خندق دفاعی در برابر یک خانه' در نظر گرفته شد.
همچنین کانال و جنگ تجارت فرهنگی را متوقف نکرد. چوسر در اوج جنگ صد ساله شکوفا شد. اگرچه بیشتر به خاطر شخصیت های انگلیسی زمینی اش در داستان های کانتربری مشهور بود ، اما او شاعری با ظرافت و دانش فراوان بود و به طور طبیعی به مدل های فرانسوی و ایتالیایی روی آورد. و یکی از هیجان انگیزترین جنبه های شکوفایی اروپایی که به رنسانس معروف است ، قدرت انتقال آن بود. بسیار وابسته به سفر دانشمندان و هنرمندان ، از طریق جاده ها و معابر دریایی که طبق استانداردهای امروز بسیار خطرناک بودند ، نشان دهنده پیروزی ذهن بر مسائل جغرافیایی است. چاوسر به فلورانس رفت. اراسموس به کمبریج آمد. دورر به ونیز و بعداً آنتورپ سفر کرد - جایی که با اراسموس ملاقات کرد. استادان هلندی به رم سفر کردند. هر جا که هنرمند یا نویسنده ای تمرین می کرد ، عرصه ای قاره ای فرض می شد. حتی با اجازه دادن به چرخه بزرگ درام های تاریخ انگلیسی ، تنها اقلیتی از نمایشنامه های شکسپیر منحصراً در انگلستان قرار می گیرند (هرچند بزرگترین تراژدی او ، شاه لیر ، در دوور به پایان می رسد). اگر نه در یونان یا روم کلاسیک ، در ایتالیا ، سیسیل ، فرانسه ، اسپانیا ، اتریش ، بوهمیا ، ایلیریا (یعنی کرواسی) و دانمارک تنظیم شده اند.
جنگ های مختلف انگلیسی ها - با اسپانیایی ها ، هلندی ها و دوباره فرانسوی ها ، بدون ذکر جنگ داخلی - به ندرت این راه را برای الهام گرفتن به قاره محدود کرد. میلتون نیز به ایتالیا سفر کرد. هابز در فلورانس با گالیله و در پاریس با دکارت ملاقات کرد. در طول قرن هجدهم ، بخشی از آموزش یک آقا برای تکمیل 'تور بزرگ' به سرزمین های مدیترانه شد. وردزورث در فرانسه و سوئیس سرگردان شد و اگر جنگهای ناپلئونی او را از همدردی های انقلابی خود منصرف کرد ، همین جنگها مانع خروج بعدی شاعران رمانتیک انگلیسی نشد. راسکین ماترهورن را ترسیم کرد و سنگ های ونیز را مطالعه کرد. جورج الیوت ، داستان نویس بزرگ انگلستان استانی ، از وایمار و برلین دیدن کرد.
نام و عکس پرندگان عجیب و غریب
و البته ، این ترافیک همه در یک جهت نبود. تهیه یک لیست کامل از اشخاص درخشان و سازندگان اروپا که به جاده دوور راه یافته اند ، یک کار جذاب و فروتنانه خواهد بود. اما در زمان خود ، سنت آنسلم ، روبنس ، ولتر ، روسو ، موتزارت ، مارکس آمدند.
مسافران من در Last Orders به سختی از هیچ کدام مطلع هستند. آنها تا حد زیادی تحصیل نکرده اند ، به جز زندگی ، آنها بیشتر زندگی خود را در برموندسی در انتهای جاده دوور زندگی کرده و کار کرده اند ، اما نگرانی چندانی از آنچه در انتهای دیگر آن وجود دارد ، ندارند. یک تجربه استثنایی و زنده آنها از هر چیز خارجی ، جنگ جهانی دوم بود. درست است که آنها با بار مرگ و میر خود درگیر یک سفر جهانی هستند که از جغرافیا یا سیاست خاص فراتر می رود ، اما رمان من ، وقتی به گذشته نگاه می کنم ، یک پارادوکس کنجکاو را ارائه می دهد. در حالی که این قسمت در نزدیکترین قسمت بریتانیا به سرزمین اصلی اروپا قرار دارد ، بازه زمانی آن ، از آنجا که چندین شخصیت آن تقریباً هفتاد نفر هستند ، با تاریخ دوره ای مطابقت دارد که قطع رابطه روانی بریتانیا از اروپا شاید بیشترین و غیرمعمول ترین بود. در حال حاضر هشدار دهنده است که مشاهده کنیم ، پس از گذشت سه دهه که در آن سیالیت فرهنگی و چسبندگی بسیار بیشتری به اروپا وجود داشت ، بازگشتی - اگر برگزیت راهنمای باشد - به حال و هوای نسل های اکنون رفته است.
کاترپیلار سبز بزرگ با شاخ روی دم
دوران بالای امپراتوری و نفوذ جهانی بریتانیا نه تنها استکبار ملی ، بلکه نوعی جهش ذهنی اروپا را تشویق و وصیت کرد ، یکی از نتایج آن گسست سیاست انگلیس در قبال اروپا در دهه 1930 بود. با افول امپراتوری ، دو جنگ جهانی به طور گسترده ای احساس بریتانیا را از آنچه در کنار آب قرار داشت تغییر داد. در طول قرنها او درگیریهای زیادی در اروپا داشت ، اما اگر اینها در دریا تصمیم نگرفتند ، با اعزام نیروهای اعزامی نسبتاً کوچک حل شده و کشور خود را دست نخورده رها کردند. جنگ جهانی اول ، که در آن صدای اسلحه در فلاندر در کنت شنیده می شد ، اولین باری بود که مردم بریتانیا مجبور شدند بفهمند که یک نسل کامل در قبر اروپایی دیده می شود. در جنگ جهانی دوم ، نه تنها جنگ از آسمان بر خود بریتانیا فرود آمد ، بلکه اروپا برای چندین سال بیگانه و نفوذ ناپذیر شد ، در نهایت آزادی خونین آن و افشاگری هایی که با آن همراه شد ، فقط احساس نسل قبلی از منطقه شر را تقویت می کرد. حافظه جایی که اتفاقات بد رخ می دهد
زمان تغییر می کند ، گاهی خیلی سریع. در طول جنگ 1939-1945 ، پدرم ، خلبان نیروی دریایی ، فقط پا به انتهای اروپا-جبل الطارق ، مالت ، مورمانسک-گذاشت یا از هوا حاشیه های ناهنجار آن را مشاهده کرد: آبدره های نروژ ، سواحل جنوب ایتالیا. بيش از بيست سال بعد ، او در حال سفرهاي بسته اي به همان سرزميني بود كه قبلاً موفق شده بود. اروپا مکانی برای تعطیلات بود.
نسل جدیدی - من - آمدند که می خواستند اروپا را در دسترس ، در دسترس ، به عنوان یک منطقه فرصت و
تبادل سودمند ، و مطمئناً به عنوان یک چارچوب مشروع برای تلاش جمعی. اما حتی این نسل ، با احساس اعتماد به نفس جدید خود در اروپا ، شاید این واقعیت را از دست بدهند که برای قرن ها ، و تنها در عصر تاریک امپریالیسم و جنگ ، بریتانیا و قاره از یک فرهنگ متقابل و ارتباط طبیعی برخوردار بوده اند. ، تبادل متقابل روشنگری.
هنوز زود است که بگوییم آیا با همه پرسی برگزیت عصر تاریکی جدیدی آغاز شده است یا خیر. در اوایل دهه 1990 مارگیت همان چیزی بود که متأسفانه در آن زمان وجود داشت: یک شهر ساحلی غم انگیز و ساحلی ، که زمانی محبوب بود. این شهر از زمانی که هنوز به عنوان محلی که مهاجران و پناهجویان به طرز بدبختی تحت بازجویی قرار گرفته اند شهرت یافته است-خانه های پانسیون تعطیلات به چیزی تبدیل شده است که از لحاظ ظاهری به عنوان 'اقامتگاه و صبحانه' شناخته می شود.
دو سال قبل از انتشار آخرین سفارشات ، تونل کانال باز شد - بند ناف ترمیم شد ، تائید یک حقیقت ملموس در صورت وجود. یورو استار در ساعات کوتاهی شروع به بردن انگلیسی ها به پاریس یا بروکسل کرد ، اما از آن به بعد این تونل و کانون مشکلات مهاجرت اروپا ، تنگنایی برای تنش های آن شده است. و حتی در حالی که Eurostar ما را به گونه ای مدرن به سمت قاره از طریق چشم انداز سریع کنت سوق می دهد ، ما شاید برای همیشه این حس را از دست داده ایم که مانند هر گذرگاه آلپ در یکی از قیف های فرهنگی باستانی اروپا هستیم. به ما دیگر ضربان شریانی جاده Old Dover را احساس نمی کنیم.