چشم ذهن: آسورای سنگی در نزدیکی دروازه جنوبی انگکور توم در سیم ریپ ، کامبوج بیش از یک ماه پس از بازگشت از تعطیلات در سریلانکا ، در یک مهمانی با یکی از دوستانم برخورد کردم. تو شهر هستی؟ او با تعجب فریاد زد: با عصبانیت اعتراف کردم که مدتها پیش به واقعیت تلخ کلکته برگشته بودم. این تنها فید اینستاگرام من بود که هنوز در سریلانکا گیر کرده بود ، و تصاویری از غروب خورشید بر فراز صخره سیگیریا ، سمبل های رنگارنگ و بچه فیلهای شایان ستایش ارسال می کرد. چه باید کرد؟ گفتم. چند عکس دیگر می توانم از خانه های کلکته زیبا و قالب بندی شده ارسال کنم؟
می توانم وانمود کنم که این فقط در مورد لذت بردن از تعطیلات مدت ها بعد از پایان آن بود. اما ، در حقیقت ، این نیز مربوط به نگرانی رسانه های اجتماعی بود ، فشار خودخواسته برای رنگارنگ نگه داشتن مطالب اینستاگرام من و اتفاق می افتد. تعطیلات این روزها فقط به اندازه خوراک رسانه های اجتماعی آن خوب است.
واژه تعطیلات از واژه لاتین یا خالی گرفته شده است ، به این معنی که یک زمان خالی از عادت های روزمره زندگی است ، یک صفحه خالی.
حیواناتی که در یک جنگل بارانی استوایی زندگی می کنند
اما رسانه های اجتماعی از خلاء متنفرند و ما آموخته ایم که تعطیلات خود را به رژه ای از افسانه های بی وقفه تبدیل کنیم. اگر چیزی کمتر از دیدنی به نظر می رسد ، همیشه فیلتری برای رفع آن وجود دارد-برای غروب آفتاب کمی آتشین تر و غذای لذیذ کمی جذاب تر.
زمانی که تعطیلات یک جعبه سیاه بود ما در آن ناپدید شدیم. کارت پستال های تصویری ارسال می کردیم ، که معمولاً مدت ها بعد از بازگشت به آنجا می رسید. بعضی اوقات عکسهای گرفته شده در فیلم ، بیش از حد در معرض دید قرار می گرفتند ، کل تعطیلات در سایه ای از رنگ سفید سپری می شد. گاهی اوقات ، ما فراموش کرده بودیم که انگشتان خود را از راه خارج کنیم یا تصاویر گرانبها تار می شد. ما مجبور بودیم تصاویر را برای ذخیره انتخاب کرده و انتخاب کنیم ، زیرا آلبوم های عکس ، بر خلاف ابر Google ، فضای محدودی داشتند. در حال حاضر تعطیلات در زمان واقعی باز می شود ، که توسط دوستان و خانواده دور افتاده مورد استقبال و دوست داشتن فوری قرار می گیرد. و بله ، مورد حسادت آنها قرار گرفت. دروغ نگویید ، به همین دلیل است که آن عکس سلفی را از صندلی کلاس تجاری خود در پرواز ماورای اطلس خود و از داخل سالن پلاتین در فرودگاه ارسال کرده اید.
کاترپیلار قهوه ای و سیاه فازی
این بدان معنا نیست که رسانه های اجتماعی می توانند یک مزیت باشند. یکی از دوستان می تواند عکس شما را در خیابانی در هوی آن ببیند و به شما بگوید بهترین ساندویچ موی جهان را از کجا تهیه کنید. یک پسر عمو ، که همزمان با شما از گوا عبور می کند ، می تواند برای یک کوکتل بداهه ملاقات کند. اما در جایی از مسیر ، سفرها توسط هشتگ های خاص خود مصرف می شوند.
در Fort Galle عجیب و غریب ، گردشگران چینی را با لباس های ساری و لباس مجلسی دیدم که در برابر هر نقطه دیدنی ، هر منظره اقیانوس ، هر کلیسای قدیمی مانند سوپرمدل ها ایستاده اند ، در حالی که شوهران آنها ، پر از دوربین های گران قیمت ، عکس های بی شماری گرفته اند. زنها به دوربین نگاه کردند. مردان به زنان نگاه کردند. قلعه قرن 17 فقط یک پس زمینه بود. همه چیز برای لحظه ای در رسانه های اجتماعی علوفه می شود ، حتی یک آتشفشان فعال. زنی با لباس شنای کم حجم در لبه یک استخر بی نهایت ایستاده و به کوه آگونگ در بالی نگاه می کند و توده های دود را بیرون می کشد ، این یک بلای طبیعی است که به عنوان پس زمینه ای برای عکاسی سکسی اینستاگرام مورد استفاده قرار می گیرد. یاTraveling_Butts وجود دارد ، زوج همجنسگرا آمریکایی و افراد مشهور اینستاگرامی ، که فکر می کردند ایده سرگرم کننده ای است که شلوار خود را کنار بگذارند و هر کجا که می روند پشت آنها را برهنه کنند. هنگامی که آنها این کار را در معبدی در تایلند انجام دادند ، در فرودگاه بانکوک دستگیر و به بی حیایی عمومی متهم شدند.
Angkor Thom در کامبوج. من به اندازه شخص بعدی در زمان حضور در تردمیل شبکه های اجتماعی مجرم هستم. اجازه دهید کسی که فاقد چوب سلفی است اولین سنگ را بیندازد. وقتی به هتلی در شهر جدید می رسم ، اولین س questionال در مورد توصیه رستوران از سرایدار نیست بلکه در مورد رمز WiFi است.
البته ، نمی توان ساعت را به عقب برگرداند. فقط لودیت ها می خواهند این کار را انجام دهند. من نمی خواهم منفی ها را جلوی نور بگذارم و برای ثبت سفرهایم به آنها نگاه کنم. اما من یکبار دیگر یاد می گیرم که به دنیا نگاه کنم ، نه از طریق آیپد ، که شبی که در فیس بوک ثبت نشده است می تواند شبی به یاد ماندنی باشد.
در سفری به کامبوج ، تصمیم گرفتیم برنامه سفر خود را تغییر دهیم و سه روز حضور در سیم ریپ را به یک هفته تبدیل کنیم. ما خیلی فراتر از آنگکور وات به معابد دیگری که در حومه شهر قرار گرفته اند ، خرابه هایی که در جنگل گم شده اند ، رفتیم. ما از تپه ها بالا رفتیم و تصاویر قدیمی از ویشنو را پیدا کردیم که در بستر یک رودخانه کوهستانی شفاف و شفاف حک شده بود. هیچ کس به آن تصاویر معابد گمشده علاقه ای نخواهد داشت ، اما وقتی از مزرعه های شالیزار عبور کردیم ، کشور دیگری به روی ما گشوده شد-با معابد نابود شده ، رها شده به میمون ها و مارمولک ها و مکان های ناهار کنار جاده که توسط بررسی های TripAdvisor مشخص نشده است. در تعطیلات در ویتنام ، ما چند روز را در جزایر دور افتاده کان دائو ، مستعمره قدیمی زندان گذراندیم ، پاسخ ویتنام به اندامان ها. کارهای کمی در آنجا وجود داشت ، اما مکانهای دیدنی کمی وجود داشت. شبها تنها تفریح این بود که جوانها صدف تازه و صدف را با آبجو سرد در بازار شب می شستند و با ما تماس می گرفتند تا برای کارائوکه به آنها بپیوندیم. در سریلانکا ، ما خود را در خانه درختی بدون وای فای در اتاق دیدیم. در عوض ، یک بتک بیرون و یک گروه جیرجیرک وجود داشت.
اما لحظه ای که همیشه به خاطر خواهم داشت در یک ماموریت در شهرهای معبد ماهاراشترا است. در تولجاپور ، خانه الهه بهوانی ، یک کشیش جوان از من دعوت کرد تا شب برگردم. شب کامل ماه می شد و الهه در قصر خود بیرون می رفت. دوربین ها مجاز نبودند اما ما به هر حال دوربین خود را قاچاق کردیم زیرا این فرصتی بود که نباید از دست داد. شبی بارانی بود ، در حالی که رعد و برق در دشت می پیچید ، رعد و برق در آسمان تاریک چشمک می زد. در 10 سالگی ، الهه با کوه ببر خود ظاهر شد. یک کشیش یک تیکا در پیشانی من زد. طبل ها شروع به ضرب و شتم کردند ، سنج ها به صدا در آمدند و ما در حیاط باران زده راه می رفتیم ، در حالی که جمعیت شگفت زده از طریق دود بخور برای برکت او می دویدند. هرگز تصور نمی کردم ، در تمام زندگی ام ، هرگز به عنوان حامل پالنگین خدایان به پایان برسم.
هیچ چیزی برای مستندسازی آن شب باقی نمانده است. ما هیچ عکسی نگرفتیم ، دوربین قاچاق در قاب خود باقی ماند. از نظر رسانه های اجتماعی ، این یک شب هدر رفته بود ، یک شستشو. اما من آن را با تمام منافذ وجودم تجربه کردم. من آموختم که برای اینکه چیزی به یاد ماندنی باشد ، همیشه به یک کارت حافظه احتیاج ندارید. من هنوز چهره کشیش را به خاطر دارم وقتی پرسیدم آیا می توانیم به الهه شانه بدهیم. چرا که نه؟ با لبخند گفت
گیاهانی که در زیر آب رشد می کنند
کشیش جوان در انتهای آن یک قطعه کوچک پدا به ما داد. من آن را در فیس بوک یا اینستاگرام یا توییت نکردم. هیچ کس جز من آن را دوست نداشت اما هنوز شیرینی ترد آن را به یاد دارم. در پایان عصر ، احساس برکت کردم.
سندیپ روی نویسنده کتاب «به او اجازه نده که بداند» است.