مونی محسن مدتها قبل از اینکه خاتا-پیتا خندانی های پاکستان جایگاه خود را در مجلات جامعه پیدا کنند، مونی محسن نویسنده پاکستانی آنها را در ستونی خنده دار که برای جمعه تایمز، هفته نامه ای که توسط خواهر و برادر شوهرش منتشر می شد، نوشته بود. . محسن از طریق قهرمان داستانش، باترفلای، بانویی جامعه که به همان زحمتی که به گافها میپرداخت، برندهای برتر و میهمانیهای طباهی را به خود اختصاص داد. طنز طنز بود، و ستون ها آنقدر محبوب بودند که در سال 2008، پروانه، فلیبرتی خلع سلاح، برای اولین بار در رمانی به نام «دفترچه خاطرات یک پروانه اجتماعی» با استقبال زیادی روبرو شد.
از آن اولین بازی خیلی چیزها تغییر کرده است. رسانه های اجتماعی با طنز و گاه طعنه و مجلات جامعه با تحسین و تمجید همراه شده اند. هجوم پیوسته جوجههای روشن، صراحت طراوتآمیز لمپنسازی خوب را کمرنگ کرده است، اما پروانهی خود را از دست نداده است و همچنین محسن. در جدیدترین کتاب، سومین کتاب از این مجموعه، بازگشت پروانه (پنگوئن، 299 روپیه)، که وقایع سیاسی بین سالهای 2008 تا 2013 را در پسزمینه دارد، پروانه بازگشته است و در حال بازگشت است. وقتی او سعی نمیکند جلوتر از گروه حزب جلف خود باقی بماند، از حلاتی که پس از ترور بی نظیر بوتو در پاکستان بسیار بد است یا پیروزی باراک اوباما در انتخابات ایالات متحده را غیرواقعی رد میکند، ناله میکند. محسن میگوید نیمی از جذابیت باترفلای در این است که او کمی هر اجتماعی است. پروانه یک شخصیت ترکیبی است که از بسیاری از افراد واقعی الهام گرفته شده است که برخی از آنها نیز مرد هستند. به عنوان مثال، یکی از عبارات مورد علاقه او 'Do number ka maal' عبارت سهامی از یک دوست مرد من است. محسن 50 ساله می گوید که نگرش او نسبت به مادرشوهرش بر اساس رفتار یک پسر عموی دور است، در حالی که رابطه او با جانو (شوهر پروانه) الهام گرفته از زوج های زیادی است که من در لاهور می شناسم.
چند نوع گیلاس وجود دارد
اگرچه محسن در خارج از لندن مستقر است، اما هیچ کمبودی در اطراف او وجود ندارد. من سالی سه تا چهار بار به پاکستان سفر می کنم. من مطالبم را از «فقط آنجا» جمعآوری میکنم، بلکه از رسانههای اجتماعی، از تماشای تلویزیون، از چت کردن با دوستان در لندن، از ایمیلهای خواهرم و خواهرزاده و برادرزادهام که همه مرا بهروز نگه میدارند… و… او میگوید: از استراق سمع مکالمات در خیابان آکسفورد در ماههای تابستان ('اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه') زمانی که فاصله بین سلفریج و جان لوئیس میتوانست خان یا لیبرتی مارکت باشد.
برگ درخت بلوط و بلوط
این مطالب عالی برای یک طنزپرداز است، اما زمان آسانی نیست. محسن یادش میآید که یک بار از کسی که فکر میکرد دارد او را میکشد، شلاق زبان زد. این کمرنگ شدن حس شوخ طبعی و فرهنگ رو به رشد عدم تحمل در شبه قاره واقعیتی ناخوشایند است که فرد باید آن را بپذیرد، اما لزوماً آن را رعایت نمی کند. وقتی آزادی بیان مورد حمله قرار می گیرد، عصبانی و ناراحتم می کند، همانطور که با فرکانس افسرده کننده در شبه قاره شروع شده است... آزارم می دهد، اما به اندازه ای نیست که دهانم را ببندد. در واقع، اگر چیزی باشد، طنز من را تندتر و سخت تر می کند. محسن که هنوز هم کارهای عجیب روزنامهنگاری را انجام میدهد و در حال کار بر روی یک داستان غیرداستانی است، میگوید: از آنجایی که من به زبان انگلیسی مینویسم، اگر مثلاً یک طنزپرداز اردو در تلویزیون باشم، میتوانم بیش از آنچه میتوانم بگویم. و علیرغم تمایل پروانه به غلط املایی و محبتی که به گفتار او میافزاید، محسن نوشتن در صدایش را نسیم میبیند. با این که سالها بیشتر از آن چیزی که به یاد بیاورم با این صدا نوشتهام، باید اعتراف کنم که اکنون مثل نفس کشیدن برایم طبیعی است. او میگوید در واقع این نوشتن با صدای او نیست که باید به آن فکر کنم.
آیا کمی پروانه نیز در او وجود دارد؟ او بی درنگ پاسخ می دهد: «هو، چطور می توانی بپرسی؟» من کم عمق های پنهان دارم.