جولیان بارنز و کتاب جدیدش کتاب: سر و صدای زمان
نویسنده: جولیان بارنز
ناشر: خانه تصادفی
صفحات: 192
قیمت: 699 روپیه
کرم های نارنجی و سیاه سمی هستند
تقریباً 30 سال پیش ، جولیان بارنز در مصاحبه ای جان بریمن شاعر آمریکایی را به یاد آورد که می گفت یکی از چیزهایی که او را بسیار ناراحت کرده این است که یک مرد امروزه می تواند بدون اینکه بفهمد شجاعت دارد یا نه. این که بگوییم مرد یا زن شجاعانه زندگی می کند به چه معناست؟ در خیره شدن به خورشید (1986) ، بارنز ، مطمئناً مانند همه زنده ترین رمان نویس انگلیسی ، می نویسد: شجاعتی بدون ترس و بدون اعتراف به ترس وجود نداشت. شجاعت مردان با شجاعت زنان متفاوت بود. شجاعت مردان در بیرون رفتن و نزدیک کشته شدن نهفته بود. شجاعت زنان - یا به قول همه - در استقامت بود.
در اواخر رمان سر و صدای زمان ، آخرین رمان بارنز ، او می نویسد: قهرمان بودن بسیار ساده تر از ترسو بود. برای قهرمان شدن فقط باید یک لحظه شجاع باشید - وقتی اسلحه را بیرون آوردید ، بمب را پرتاب کردید ، چاشنی را فشار دادید ، ظالم را کنار گذاشتید و همچنین با خودتان ... ترسو بودن نیاز به همت ، پشتکار ، امتناع از تغییر - که به نوعی آن را به نوعی شجاعت تبدیل کرد. به عبارت دیگر ، زندگی شجاعانه گاهی اوقات به آن پایبند ماندن است ، همانطور که بارنز در کتاب خیره شدن به خورشید پیشنهاد کرد ، دوام بیاورید. این تأملات در مورد قهرمانی و نامردی ، اگرچه بارنز کاملاً با آنها موافق است ، اما آهنگساز بزرگ روسی (و به طور حتم شوروی) دیمیتری شوستاکوویچ است.
سر و صدای زمان به عنوان یک مدیتیشن دردناک ساخته شده است ، خود ممیزی کبود شوستاکوویچ ، که در شخص سوم کلاستروفوبیک بازگو می شود ، از رابطه او با آنچه در رمان به عنوان قدرت مشخص می شود ، سازش هایی که او برای زندگی و آهنگسازی در اتحاد جماهیر شوروی انجام داد. استالین و در نهایت خروشچف. زندگی شوستاکوویچ از دیرباز موضوع بحث های پرشور بوده است ، به اصطلاح 'جنگ های شوستاکوویچ' ، به عنوان الکس راس در نیویورکر در مورد اینکه آیا شوستاکوویچ ایدئولوگ حزب است یا مخالف ضد کمونیست ، استدلال های نامعقول قطبی شده است. بارنز ، در این زندگینامه داستانی ، خواننده را در مورد ناراحتی شوستاکوویچ ، بیزاری از وحشت محض قدرت تردید نمی کند. افتتاح وحشتناک و کمیک سیاه رمان ، شوستاکوویچ را خارج از آسانسور در ساختمان آپارتمانی اش قرار می دهد ، ذهنش می لرزد ... چهره ها ، نام ها ، خاطرات ... چهره ها ، نام ها ... چهره ها و نام های مردگان نیز. این در میانه پاکسازی بزرگ استالین ، اعدام صدها هزار ، یا حتی بیش از یک میلیون نفر توسط دولت-توسط مقامات ، اعضای حزب ، نویسندگان ، موسیقی دانان ، هنرمندان ، مردم عادی-مشکوک به توطئه های پلید یا حمایت نقشه کشان پلید ، یا افکار مخفیانه در مورد توطئه های پلید ، یا شاید زندگی در مجاورت افکار مخفیانه توطئه های پلید. و شوستاکوویچ با عصبی در آسانسور منتظر استقبال مردانی است که پیش بینی می کند نصف شب به او روح خواهند داد.
شوستاکوویچ ، نزدیک به مارشال توخاچفسکی ، که اکنون دوستش ندارد ، خود را به خانه بزرگ ، مقر NKVD ، پلیس مخفی اتحاد جماهیر شوروی احضار می کند تا در مورد نزدیکی ارتباطات وی با کسانی که علیه استالین نقشه می کشند مورد بازجویی قرار گیرد. خودش می گوید ، همه چیز دقیقاً آغاز شده بود ، صبح روز 28 ژانویه 1936 ، در ایستگاه راه آهن آرخانگلسک. در آن روز او سرمقاله ای در پراودا با عنوان 'گودال به جای موسیقی' می خواند که اپرای موفق او ، بانو مکبث از مستنسک را غیر سیاسی و گیج کننده می داند. بدون امضا ، (هر چند شایعه ای وجود دارد که استالین خود آن را نوشته است ، چه کسی اجازه دارد با این همه خطای دستوری از بین برود) سرمقاله با تهدید به پایان می رسد ، این یک بازی مبتکرانه هوشمندانه است که ممکن است بسیار بد پایان یابد.
شوستاکوویچ که از زندگی خود می ترسد ، سمفونی چهارم خود را متوقف می کند ، و هنگامی که اجازه می دهد سمفونی پنجم خود را در نوامبر 1937 به نمایش بگذارد ، زیرنویس آن را 'واکنش هنرمند شوروی به انتقاد فقط' می گذارد. این اجرا با اشک ، هوسنای انتقادی و تشویق یک ساعته استقبال می شود. درست مانند آن شوستاکوویچ به عنوان دوست داشتنی ترین ، مشهورترین آهنگساز شوروی به وضعیت خود باز می گردد. زیرنویس هوس انگیز بود یا کنایه آمیز؟ آیا اهمیتی دارد؟
هر یک از سه بخش این رمان باریک با تغییرات جمله شروع می شود ، تنها چیزی که او می دانست این است که این بدترین زمان است. هر بخش درباره تحقیر خاصی است که شوستاکوویچ متحمل شده است - سرمقاله پراودا. مجبور به محکوم کردن بت موسیقی اش استراوینسکی در سخنرانی ای که در رویدادی در نیویورک برای او نوشته شده بود و توسط یک مهاجر روسی تحت حمایت CIA به عنوان یک تقلب استالینیستی معرفی شده بود. سرانجام پیوستن به حزب کمونیست به عنوان یک پیرمرد در اتحاد جماهیر شوروی که اکنون توسط خروشچف اداره می شد. در هر موقعیتی ، شوستاکوویچ ، همانطور که بارنز تصور کرده است ، به نظر می رسد امیدوار است که انفعال او ، استعفای کنایه آمیز او ، توسط جهان و مخالفان اتحاد جماهیر شوروی شناخته شود. در عوض ، او درک می کند ، به طور فزاینده ای تلخ ، احتمالاً به عنوان یک ترسو دیده می شود. و در حالی که شوستاکوویچ ممکن است چنین قضاوتی را از سوی الکساندر سولژنیتسین یا آندری ساخاروف بپذیرد ، اما آنچه او را به عنوان عاملان واقعی استبداد شوروی ، مانند پیکاسو ، سارتر و جرج برنارد شاو می بیند ، اهمیت زیادی دارد.
شوستاکوویچ می داند که بین صداقت هنری و تمامیت اخلاقی شخصی تفاوت وجود دارد. او این را یک شکست بزرگ مثلا استراوینسکی می داند. تنها دفاع شوستاکوویچ در برابر اتهامات مشابه عدم صداقت شخصی این است که او در اتحاد جماهیر شوروی زندگی می کرد ، تحمل کرد و آنچه را که باید انجام می داد برای زنده ماندن انجام داد. این دفاع بدون استدلال قوی است. همه آنچه گفته شد ، سر و صدای زمان یک تمرین عجیب است. تجدید نظر از مباحثات تاریخی که در جنگ سرد به وجود آمده است ، زمانی که علیرغم تجدید خصومت بین روسیه و غرب ، جنگ سرد بی اهمیت است.