زندگی من یک کتاب باز (صورت) است

یا اینکه چگونه بین آزادی بودن و اعتبار در رسانه های اجتماعی نوسان می کنم.

فیس بوک ، رسانه های اجتماعیآیا تأیید اعتبار در رسانه های اجتماعی واقعا مهم است؟ (منبع: Thinkstock Images)

هر چند وقت یکبار از فیس بوک خارج می شوم. وانمود می کنم که وجود ندارم یا اینکه دنیا نمی کند من حساب فیس بوک خود را غیرفعال می کنم و با میل و رغبت خود را در ورطه بی سیم هیچی فرو می برم. من در واتس اپ نیستم و حضور من در توییتر و اینستاگرام منطق ثبت نام در آنها را نقض می کند-بنابراین ، با این کار غیرفعال کردن ، من ناگهان بی دوست ، بی حافظه و بدون وجود می شوم. نه ، واقعاً ، دارم.



برای این که شیطان حق خود را بپذیرد ، فیس بوک به من دستورات کافی می دهد تا هنگامی که دیدم بالای پنجره غیرفعال معلق هستم ، در تصمیم خود تجدید نظر کنم. این مرا به یاد گروه هایی می اندازد که مشارکت من را از دست خواهند داد ، صفحاتی که یتیم می شوند و چگونه هویت مجازی با دقت ایجاد شده از بین می رود. عکس ها و خاطرات ارزشمندی وجود دارد ، دلپذیر است. خوب ، شاید بتوانم به حداقل دریافت پیام ها و دوستان از عزیزانم بله بگویم؟



من تکان نمی خورم



سپس اعتراض احساسی به پایان می رسد ، به فاصله یک میکرو میلی متر از دکمه نهایی کلیک کردن من به محو شدن: این چهره های درخشان دوستانم را به من نشان می دهد ، همه مستقیماً در چشمان من نگاه می کنند ، گویی می گویند ، دان ما را با یک دوست کمتر در این دنیا رها نکن. اما من انجام می دهم. با یک کلیک محکم ، و من تبدیل به غیر حیاتی می شوم.

بنابراین ، وقتی من وجودم را متوقف کنم دقیقاً چه می کنم؟ در واقع چیزهای بی اهمیت متوجه می شوم که یک فر جدید روی موهای دخترم ظاهر می شود یا یک جوش جدید روی پیشانی پسرم ظاهر می شود. احساس می کنم نسیم هنگام راه رفتن به صورتم برخورد می کند ، یا به دیگران خم می شود که روی موبایل خود داخل آسانسور خم شده اند. تلفن را بر می دارم و با افرادی که برای همیشه آنها را می شناختم تماس می گیرم و صدای خنده آنها را می شنوم. من از تندی متی در متی قارچ لذت می برم و از درام در آسمان لذت می برم بدون عجله برای کلیک کردن و ارسال آن. به برق چشمهای کسی که با او نشسته ام نگاه می کنم. من کتاب می خوانم - کتابهای واقعی ، نازک و چاق ، و همه سرمقاله های کنترل نشده در روزنامه ها. و اگر بنشینم بنویسم ، مینویسم. اینها چیزهای کوچک و معمولی هستند که ارزش یک اعلامیه آنلاین بزرگ را ندارند. اما وقتی به بالش ضربه می زنم ، لبخندی آرام و فضای سر فوق العاده سبک و آزاد ایجاد می کنند. من بر آنچه می بینم ، می شنوم و فکر می کنم کنترل دارم.



متأسفانه ، این سفرها همیشه نامنظم و کوتاه است. تقریباً چند ماه بعد از هر کدام ، چیزی یا دیگری - بیشتر ناامنی ها - مرا دوباره به دیگ شلوغ می کشاند ، دوباره و دوباره. اولین باری که این کار را انجام دادم ، به نظر می رسد لحظه افتخار خود را به صورت آنلاین از دست داده ام. شخصی نظر درخشان یکی از کتابهای من را ارسال کرد ، اما من آنجا نبودم که به طور عمومی درباره آن اظهار نظر کنم. من بعد از چند هفته از آن مطلع شدم. من فوراً حساب خود را مجدداً فعال کردم ، به این امید که بتوانم کمی بیشتر در معرض نور آفتاب قرار بگیرم ، همانطور که در زمان دوباره آمد. اما وقتی چنین شد ، دیگر چندان خاص به نظر نمی رسید.



من دوباره اقدام ناپدید کننده را انجام دادم و از آن لذت بردم تا روزی که متوجه شدم ، با وحشت من ، وقتی تلفن شروع به بوق زدن کرد ، که شوهرم یک عکس ناخوشایند از من را ارسال کرده است. وقتی با او روبرو شد ، او گفت من قرار است با طرح چیزهایی که در قاب هستند تصادفی باشم. او فقط می خواست دوچرخه جدیدش را به نمایش بگذارد. ناله کردم. اما خسارت از قبل وارد شده بود.

البته ، دوستان من آن عکس را ندیدند ، البته ، زیرا وقتی غیرفعال می شوید دیگر وجود ندارید. اما دوستانش این کار را کردند. و بسیاری از دوستان من نیز دوستان او هستند. بنابراین ، حتی وقتی در دنیای مجازی وجود ندارید ، اصلاً وجود ندارید. پیچیده است. بنابراین دوباره وارد سیستم شدم تا از خودمختاری بیشتری در مورد نحوه انتخاب خودم اطمینان حاصل کنم.



صنوبر کاج و صنوبر هستند

دفعه بعد که حساب خود را غیرفعال کردم ، روز تولد پدرم را فراموش کردم ، زیرا خب ، من در FB نبودم. و سوء تفاهم های دیگری نیز وجود داشت. آیا دوست ندارید بدون دلیل از به روزرسانی دوستان خود لذت ببرید ، اینطور نیست؟ چاره ای نداشتم جز اینکه برگردم و دوباره یک دوست خوب باشم.



فیس بوک در حال حاضر آنقدر خسته شده است که نمی تواند رابطه داغ و سرد من را با آن پیگیری کند. لغزش به داخل و خارج من تا حد زیادی مورد توجه قرار نمی گیرد زیرا همانطور که آرام به آنجا برمی گردم از آنجا دور می شوم. ترک آسان است ؛ بازگشت همیشه سخت است زیرا وقتی به جنون باز می گردم ، به نظر می رسد که جهان در حالی که من همان جایی هستم که در آن هستم ، حرکت کرده است. افراد ممکن است ظاهر یکسانی داشته باشند ، همسر و فرزندان یکسانی داشته باشند ، ژست سلفی یکسانی داشته باشند ، اما خب ، آنقدر کارهای زیادی وجود دارد که به نظر می رسد همه در این فاصله زمانی انجام داده اند. افراد درون گرا با اعتماد به نفس بیشتری به نظر می رسند ، افراد ساکت نظرات قوی دارند ، افراد صوتی با اعتقادات غیرقابل تحمل خود عصر جدیدی را نوید می دهند. کمی طول می کشد تا بفهمم کجا مناسب هستم. یا نکن.

پس چه چیزی باعث شد این بار بعد از دو ماه فاصله دوباره سیم کشی کنم؟ عزیزترین معلم و مربی من از مدرسه یکی از دریافت کنندگان جوایز ملی امسال برای معلمان بود. اما من از آن خبر نداشتم. او چند روز برای تبریک مراسم در دهلی بود ، اما من از آن مطلع نبودم. همکلاسی های مدرسه او را تشویق کردند ، آنها ملاقات کردند و بغل کردند و خندیدند. نمیدونستم.



در گذشته ، من همیشه با دوستانم تماس می گرفتم اگر کسی متوجه می شد من از شبکه خارج هستم. اما این بار ، اخبار آنقدر طولانی و در مجامع مختلف منتشر شده بود ، که اگر کسی در غاری در مرکز زمین زندگی نکند ، راهی وجود ندارد که نداند. همه تصور می کردند که من این کار را کردم.



من نکردم. به من ضربه سختی وارد کرد ، این احساس ندانستن ، کنار گذاشته شدن و فراموش شدن. بیشتر ، فراموش شدن و بنابراین ، من بلافاصله دوباره وارد سیستم شدم ، تا مبادا برای همیشه به یادم بیاید.

این هفته ، من مشغول بازی گرفتن از فیدهای همیشه به روز هستم. مرا خواهید دید تا مدتی در معلق باشم ، تا روزی که ذهن من نیز با فراموشی آرام شده باشد. آن روز ، من دوباره می لغزم تا با کشش و لبخند از خواب بیدار شوم ، به روز آینده فکر می کنم و نه به اخطارهای دیشب.
رهایی بخش است ، به من اعتماد کن



ریچا جها نویسنده و ناشر کودکان در Pickle Yolk Books است.