کریستوفر سی دویل اساطیر ، تعلیق و عمل را با هم آمیخته است. در کتاب دو از نبوت پاتالا سریال ، ماجراجویی و فانتزی در هم آمیخته اند. کریستوفر سی دویل با همان روال کتابهای دیگر خود ، اسطوره شناسی ، تعلیق و عمل را با هم ترکیب می کند تا دنیایی را ایجاد کند که هم سرمایه گذاری و هم علاقه شما را حفظ کند. این بار او به متون سانسکریت و اسرار نهفته در آنها علاقه مند است.
سوسک راه راه سبز و سفید
پنج سال پیش
دهلی نو
مایا در خواب پرت شد و چرخید. کابوس او را در چنگال فولادی خود گرفته بود و رهایش نمی کرد. بدنش سفت شد ، عضلاتش سفت شد ، زیرا مغز او به صحنه های وحشتناکی که در ذهنش پخش می شد پاسخ می داد. دستانش روتختی را به هم چسباند انگار که قصد خرید داشت ، حرکات انگشتانش نشان دهنده احساس ناامیدی بود.
او جیغ زد؛ صدایی پر از وحشت و ناامیدی صدای فریاد جیغ او را بیدار کرد و بولت راست روی تختش نشست. او به شدت عرق کرده بود. درب اتاقش باز شد و چهره ای وارد شد و در تاریکی ظاهر شد. مایا در مقابل سر تخت کوچک شد و زیر لحاف قرار گرفت. چراغ ها روشن شدند و احساس راحتی و اطمینان را در اتاق جاری کردند ، سپری در برابر تاریکی و چیزهایی که زیر شنل آن پنهان شده بود.
'مایا!' این پدرش ، نارش آپادیای بود که با فریاد او برانگیخت. مضطرب به نظر می رسید. او به آرامی پرسید: 'چه اتفاقی افتاده است؟' مایا چشمهایش را بست. تصاویری از کابوس بدون هیچ محدودیتی دوباره به ذهنش خطور کرد. او اشکال سیاه و سایه دار را به وضوح به نظر می آورد که گویی واقعی هستند. سرمای شدید که رویای را فرا گرفته بود هنوز به استخوان هایش چسبیده بود.
و صدا… صدا…
نجوا برای او ، کلمات نامفهوم است. این یک قوزاق خشن با یک لبه سرد کننده بود که حتی در مواقعی که بیدار بود موهایش را بلند می کرد. آنچه مایا در خواب می دید نمی توانست آن را درک کند ، اما با این کار به پایان رسید که او بر خلاف میل خود در تاریکی نامحدودی که او را فرا گرفته بود ، کشیده شد. سعی کرده بود فریاد بزند اما هیچ صدایی از آن بیرون نمی آید. او که برای فرار از چنگال تاریکی زنده که او را به دامان خود کشانده بود ، ناامید بود ، به طرز وحشیانه ای دست به دست می شد تا چیزی را نگه دارد ، اما فایده ای نداشت. به نظر می رسید که صدای سرد او را جذب می کند و او را عمیق تر به تاریکی می کشاند و دور خود می پیچد. حتی در حال حاضر ، او می تواند لمس لزج آن را احساس کند ، مانند یک موجود زنده ، او را در آغوش خود جمع کرده و هوشیاری او را خفه می کند.
سپس ناگهان صدایش را پیدا کرده بود. و فریاد کشید.
آن وقت بود که پدرش از خواب بیدار شده و به سرعت به اتاق او رفت. مایا بی اختیار لرزید. چشمانش هنوز از وحشت گشاد و از سردرگمی برافروخته بود. او در حالی که پدرش کنار او روی تخت نشسته بود و بازوی محافظی را دور او گذاشته بود ، در برابر پدرش چنگ زد. او تلاش می کرد آنچه را که دیده بود به او بگوید. نارش اپادیایی زمزمه کرد: 'خوب است.' 'این فقط یک کابوس بود.' صدای او آرام و آرامش بخش بود و ترس های او را برطرف می کرد. 'واقعی نبود آن چیزها واقعی نبود چیزی جز یک کابوس. '
'میلیممممم. تنفس او به یک ریتم یکنواخت بازگشت. تا زمانی که پدرش با او بود هیچ چیز نمی تواند به او آسیب برساند. نه حتی شکل های کابوس او.
او با ترس گفت: 'بابا ، من نمی توانم دوباره بخوابم.'
پدرش در حالی که سرش را نوازش می کرد با لبخند به او گفت: 'نگران نباش عزیزم.' 'من می خواهم یک مانترا بسیار قدرتمند بخوانم که نه تنها به شما کمک می کند تا دوباره بخوابید ، بلکه اطمینان می دهد که امشب دیگر کابوس نمی بینید.'
'بابا!' مایا مطمئن نشد. 'چگونه یک مانترا می تواند کمک کند؟'
'خواهد شد. بهت قول میدم. حالا دراز بکشید و چشمان خود را ببندید. چراغ ها را خاموش می کنم. '
ده دقیقه بعد ، نارش آپادیای درب اتاق مایا را پشت سر خود بست. پیشانی اش از فکر چروکیده بود. او راهی مطالعه شد و پشت میز کارش نشست ، در تفکر گم شده بود.
کمی بیشتر از یک ماه پیش ، رویاهای مایا آغاز شده بود. از آن زمان او هر شب آنها را می خورد ، اما آنها رویاهای معمول ذهن بارور یک کودک ده ساله نبودند. او آنها را برای او به عنوان رویاهای کند و تنبل پر از آرامش و شادی توصیف کرده بود. اتفاقات زیبایی در آنها رخ داد ، هرچند او هرگز بیدار نمی شد که در مورد آنها چه چیزی بود. اما او همیشه صبح با لبخندی بر لب و حسی شگفت انگیز و شادی آور در سرش بلند می شد.
سپس ، دقیقاً یک ماه پس از شروع رویاها ، او اولین کابوس خود را دیده بود.
او مانند رویاهای قبلی و زیباتر ، نمی توانست به خاطر بیاورد که کابوس هایش درباره چه چیزی بود ، اما روز بعد با احساس ناخوشایندی از خواب بیدار می شد و در صبحانه آن را به پدرش می گفت. امشب اولین باری بود که او در واکنش به یک کابوس برانگیخته شد. نارش فهمید که کابوسی که مایا امشب تجربه کرده بود یک اتفاق معمولی نبود. چیزی که واقعاً او را نگران کرد این بود که او برای اولین بار خاطرات روشنی از آن داشت.
چرا رویاهای او ناگهان تغییر کرد؟ و کابوس امشب چه ویژگی خاصی داشت؟
نارش در ماه گذشته چندان به رویاها فکر نکرده بود ، اما اگر حق با او بود ، به آنها ادامه می داد. تا زمانی که نتوانسته منبع کابوس ها را بفهمد ، نمی تواند کاری کند که از تکرار آنها جلوگیری شود. او که هنوز در فکر فرو رفته بود ، برخاست و به سمت یکی از قفسه های کتابی که در سه دیوار اتاق کارش قرار داشت رفت. او کتابها را در یکی از دیوارها مطالعه کرد و پس از چند لحظه جستجو ، آنچه را که بدنبال آن بود یافت. یک دفتر خاطرات چرمی قدیمی ، انگشت شست و پوشیده.
او آن را باز کرد و نگاهی به صفحاتی که دارای کتیبه هایی با دست بودند ، انداخت. وقتی به صفحه خاصی رسید ، یک کاغذ گشاد پیدا کرد که روی آن کتیبه نوشته شده بود. اخم کرد و پشت میز کارش نشست و کتیبه ها را می خواند. چند لحظه بعد ، او کتاب را بست و مدتی در فکر فرو رفت.
نتیجه گیری اجتناب ناپذیر بود. او اشتباه کرده بود بنابراین ، بسیار اشتباه است. همه کارهایی که کرده بود بیهوده بوده است. حالا ، او مجبور بود انتخاب کند. او قبلاً فداکاری های زیادی کرده بود. اما تصمیمی که او با آن روبرو شد خواستار چیزی بزرگتر بود. او می دانست که باید چه کار کرد. اما او نتوانست خود را با واقعیت معنای آن مواجه کند. برای او. و برای مایا نارش با توجه به احتمالات مدت زیادی آنجا نشست. اما به نظر می رسید تنها یک راه پیش رو وجود دارد. او می دانست که مایا هرگز او را به خاطر این کار نخواهد بخشید. اما چاره ای نداشت.